سلام: من از اولين دوره نمايندگي مجلس شوراي اسلامي که نماينده مردم شيراز بوديد با شما اشنايي دارم و اولين کتابي کهاز شما خواندم نقدي بر آيات شيطاني بود . اما هيچگاه ان خاطره شيرين شما را که در مورد خريد کفش پلاستيکي بود فراموش نمي کنمکه پدر بزرگاراتان به علت عدم توانايي مالي قصد داشت تا ان را به نسيه خريداري کند و کفش فروش قبول نکرد .من پيوسته انديشه و افکار شما را قبول داشتم و دارم و احساس مي کنم کمي دير به نتايجي که الان دست يافته ايد رسيده ايد ابته جاي ترديد نيست که شخصيت هايي فرهيخته همچو جنابعالي به جز اعتلاي وطن فکر و انديشه ديگري ندارد . گاهي در سايت انتخاب مطلب مي نويسم و در سايت خودم نيز انديشه و تفکرات خودم را معرفي مي کنم مدت 5 سال است که در لندن سکونت دارم.
احمد
[ ۸۴/۱۲/۲۹ در ساعت ۰۰:۲۳ ]
سلام آقاي مهاجراني
در باره ميلوسوويچ نمي توان قضاوت صريح کرد ، حقايقي را در مورد ايشان پنهان و دگرگون کرده اند، منظور من مرگ ميلوسوويج
نيست، احتمال زياد دارد که به علت بيماري قلبي در گذشته باشد. ولي
حوادث يوگوسلاوي و آن جه که برآن گذشت سئوالات ناگفته زياد دارد.
نوروزی دیگر بار، می آید.سال نو مبارکباد - از نوشته های زیبای شما براستی متشکرم - چه اکنون که دور از سرزمین پدری در هوای مه آلود لندن هستید همیشه نوید افقی روشن در همه مقاله هاتان مشهود هست - شادکام باشید.
آزادی اکبرگنجی که براستی بر گردن تمام اهل قلم ایران حق دارد - بهترین عیدی به ایران بود - گفته اند سالی نکوست از بهارش پيداست.
سال جديد را به شما تبريک مي گويم - اميدوارم در اين سال جديد سالي پر از موفقيت و پيروزي داشته باشيد.
کاملا صحییح است در مورد میلوسیویچ . ولی ایا در ذهن خود به این مسئله نیز اندیشده اید که شرایط کنونی صربها و بسنی چگ.نه است ؟ چگونه است که زمانی صربها و بوسنی ها خانواده های مشترک داشتند و در کنار هم در صلح و دوستی زندگی میکردند ولی بیکباره دشمن همدیگر شدند ؟ آیا دولت های امپریالیستی در این مورد نقشی نداشتند ؟ همین مسصئله در مورد عراق هم صادق است . روزانه به طو.ر متوسط 60 عراقی میمیرد . اینکه میلوسویچ رفت و یا صدام اسیر شد وقایع خوبی است ولی چه جیز جانشین شده و میشود ؟ آیا افغانستان کنونی بهتر از دوره طالبان است ؟ باید دقت کنیم که صرف تغییر زمامداران در ذات خود مثبت نیست ! آیا زن و کودک افغانی امکانات بیشتری کسب کرده است ؟
شارون رفت ولی مطمئن باشید روح سیاست وی زنده است . پس بیالیید مشکلات را فقط در اشخاص نبینیم !
gholamreza emami
[ ۸۴/۱۲/۲۸ در ساعت ۱۷:۱۹ ]
dost va bradare hamshahri sale no mobarak. sad sal be in salha. amma...beh az in salha..rom. gholamreza emami
عاقلانه ترین برخورد با نشر از قول یکی از مسؤلان وزارت ارشاد:
«هم اکنون برخي از کساني که موفق به دريافت مجوز نشر شده اند فعاليت چنداني در اين زمينه ندارند. بنا داريم اين ناشران را شناسايي کنيم و پروانه نشر ناشران غير فعال را ابطال کنيم.»
نيک ضمير در پاسخ به اين سوال که آيا اين خط دهي با مخالفت ناشران و افکار عمومي مواجه نمي شود، گفت:«بحث مميزي و هدايت توليد فرهنگي در حوزه منابع مکتوب از وظايف قانوني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است و چيزي که در قالب قانون است نظر مردم است. در حقيقت مردم اين امر را از ما خواسته اند که در حوزه تهيه کتاب و نشر به گونه اي ساماندهي کنيم و اگر ما خلاف اين امر عمل کنيم بايد با مخالفت مواجه شويم. در هر حال معاونت فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بر اساس قوانين موجود و سياست هاي راهبردي نظام سياست هايي را مشخص مي کند و ما موظف به اجراي آنها هستيم.»
سپاسی
دیروز کتاب "دخترم فرح" نوشته فریده دیبا را میخواندم. ..فصل آخر آن که در باره آوارگیهای محمدرضا شاه پس از فرار از ایران بود واقعا رقت بار و آموزنده بود....فلاکتی عبرت انگیز و دهشتبار... مثل صدام...شارون... میلوسوویچ و ...
با سلام،
داشتم فکر می کردم به هویت ملی و قومی که برایم چای آوردند. دست بردم به قندان و تا قند را لمس کردم، بی درنگ احساس کردم که ما بیشتر از همۀ دنیا دربارۀ ملیت و قومیت حرف می زنیم و کمتر از همۀ مردم جهان به هموطنان و هم قومان خودمان احترام می گذاریم.
چون کیفیت قند حبه ای که برای آن ها می سازیم روز به روز بدتر می شود، چندین سال است که قند کله را، که هنوز شباهتی به قند پارسی دارد، می شکنند و در بسته هایی کوچک به فروش می رسانند. این قند شکسته عمق مهر ما را به یکدیگر نشان می دهد! هر حبه به اندازۀ یک فحش شیرین است و برای این که به شکل سنتی خیسش کنی به زحمت می توانی وارد استکان کمرباریکش کنی! دلیلش هم واضح است: چشممان به چشم خریدار نمی افتد و مانند صدها وظیفۀ دیگری که به تساهل و تسامح می گذرد، راحت می توانیم از سرویسی که در برابر پول به او می دهیم بزنیم و به درآمد بیشتری برسیم!
از خودم می پرسم آیا کسانی که این روزها از شدت عشق به هم قومان خود تب می کنند و می خواهند در راه آن ها آخرین قطرۀ خون خود را نثار کنند، آیا در قلمروی که برای قوم خود قائل هستند، قند را به اندازۀ دهان معشوقان خود می شکنند؟...
مورخ که باشی ذهنت مشغول است همیشه!
با فروتنی
پرویز رجبی
شيرين
[ ۸۴/۱۲/۲۵ در ساعت ۱۵:۵۶ ]
آقای مهاجرانی! ماشاالله شما هم چقدر با ايما اشاره صحبت می کنيد و چقدر اهل تقيه ايد!حالا که قراره اسم عده ای را نياوريد، خُب اصلاً اسم کسی را نبريد که فقط محدود به اين چند نفر (شارون و صدام ومیلوسویج) نشه. مثلاً مثل پوپر بطور کلی بگوييد: "آنانکه ادعای خوشبخت کردن بشريت را دارند، از همه خطرناک تراند. برای خوشبختی دوستان نزديک بايد تلاش کرد؛ ولی نه برای «بشريت». تلاش برای برپايی بهشت بر روی زمين، هميشه راه به جهنم برده است. کسانی که می پندارند قادرند بشريت را سعادتمند کنند، آدم های خطرناکی اند. اين رؤيا، رؤيای خطرناکی است. چرا که آدمی پس از مدتی تصور می کند که محق است «انسان های شرور» بيشماری را از ميان بردار تا ديگران را خوشبخت کند. به عبارت ديگر، هدف وسيله را توجيه و تقديس می کند".
در ضمن حرفهای پوپر را از ترجمه آقای خسرو ناقد کش رفتم! از خودم نبود.
مرسی. سلام خدمت خانم دکتر کديور.
قلمران
[ ۸۴/۱۲/۲۵ در ساعت ۱۲:۲۵ ]
سلام سيد
تاریخ همیشه پیش روی ماست ولی عبرت گیری از آن مهم است.
کاش ما هم می توانستیم در کنار سایر مردم دنیا با آرامش زندگی کنیم. کاش زندگی پر استرس تمام می شد. کاش می شد برای سال آینده مان برنامه ریزی کنیم.
سید عدم ثبات انسان را خرد میکند.
آرامش مهمترین نیاز بشر است.
موفق باشی
قلمران
کریم
[ ۸۴/۱۲/۲۴ در ساعت ۱۲:۵۱ ]
سلام جناب آقای مهاجرانی
من در مورد ترجمه داستانهای طیب صلح صحبت کرده بودم و بویژه داستان "الموسم الهجره الی الشمال" .
و از شما راهنمایی خواسته بودم آیا مطلبم نرسیده؟
اگر رسیده لطف گران سنگ بکنید و به آن پاسخ بدهید.
با تشکر فراوان از لطف شما
nk
[ ۸۴/۱۲/۲۴ در ساعت ۰۹:۲۱ ]
سلام
آقای دکتر
دلمان خیلی برای شما تنگ شده .
امیدواریم بار دیگر صدای شما را بشنویم .
خوب شد که این سایت را راه اندازی کردید . ما دیگر داشتیم شما را فراموش می کردیم .
سۀ صبح
به میزبانی بردباری آقای مهاجرانی
سلامی صبحگاهی به آقای علیمحد نظری
رونوشت به آزاده خانم جوان!
داستانی که نوشته بودید عکس برگردانی است مکرر از سراسر تاریخ بشری! پس من هم عکس برگردانی کهنه نشدنی از یکی از نوشته های خودم را (ترازوی هزارکفه) برای تسکین خاطرتان در این جا می آورم:
کافی است به پیرامون سدۀ بیستم نگاه کنیم، تا دریابیم که بشریت هنوز چیز چندانی از گدشتۀ خود نیاموخته است. بشریت در سدۀ بیستم نیز سخت گرفتار هوس های امپراتوران بود و اسیر در چنگال معدودی فرمانروای گردن کلفت که تعدادشان بیشتر از انگشتان دو دست است و جالب است که این امپراتوران خود را برگزیدۀ مردم می دانند.
فرمانروایان یک قرن دیگر با جنگ و خونریزی، بی خانمانی و دربه دری و محرومیت آفریدند. در این قرن چاقو و قداره تقریبا منقرض شد و در سایۀ انقلاب دانش نوین، ابزار مدرنی که حاصل فرمول های دانشمندان بودند، برای بی دادگری هویت و بعدی تازه را فراهم آوردند. انقلاب علمی در کنار دستاوردهای حیرت انگیز و با شکوه خود، بازار دشنه سازان را از سکه انداخت. در نتیجه پیشه ورانی که ساخت چاقو و قداره را از پدران خود آموخته بودند، به جرگۀ کارگرانی پیوستند تا در سایۀ خرد و دانش «علف شمشیر» کارخانه های قرن بیستم شوند.
در این قرن که ظاهرا به قرن مدنیت و عروج انسان شهرت یافته است، با این که انسان جدی تر از گذشته مطرح شده است، کشتارها و ویرانی ها، زیر پرچم مدنیت و به بهانۀ دفاع از دموکراسی، ابعادی نجومی یافته اند. بایگانی های وزارت خانه های خارجه و سازمان های امنیت ملی، با اسناد بسیار دلسوزانۀ خود دربارۀ ساختار و خلق و خوی مدنیت های گوناگون، رقیبان پنهان و سری کتابخانه های دانشگاه های جهان شده اند.
کافی است که نگاهی بیندازیم به پیرامون سدۀ بیست، تا خود را در نگرانی بزرگی که در آن اندوهگین غوطه می خوریم تنها نیابیم! زیرا این تنها نبودن با نیروی جادویی خود احساس مرغوبی را برای آدمیان فراهم می آورد. حتما از خباثت نیست که اندوه نجات یافتگان زلزله های بزرگ به مراتب کمتر از اندوه سوگواران زلزله ای است که بیش از یکی دو قربانی نداشته است!
در همین قرن بیستم مدعی مدنیت و دموکراسی و حقوق بشر، سرکوبی های در پیوند با انقلاب های مردم مفلوک اروپای شرقی را به یاد بیاوریم و انقلاب مردم روسیه را که جانشان از وقاحت مشتی بلندپایه و ثروتمند به تنگ آمده بود. بعد نخستین کشتار ورامیلیونی باروت در جنگ جهانگیر اول به بهانۀ کشته شدن یک شاهزادۀ اتریشی، ادامۀ غم انگیز تعقیب وقیحانۀ سیاهان و سرخپوستان در مدنیت آمریکا، کشتار جنگ های ژاپن و چین، کشتار جنگ جهانگیر دوم و کوره های آدم سوزی به بهانۀ اثبات برتری مدنی، و در کنار این جنگ، کشتار جنگ های اسپانیا و کشتار و ویرانی های ناشی از خودکامگی های موسولینی در ایتالیا، کشتارهای جنگ کره، جنگ های هند و چین و بعد جنگ های تخصصی ویتنام و کامبوج، جنگ هندوستان و پاکستان بر سر سزارین بنگلادش، انقلاب ها وجنگ های شمال آفریقا و کشتاری که پاریسی های شیک در آنجا راه انداختند و جنگ های الجزایر، جنگ های کنگو، آنگولا، نامیبیا، آفریقای جنوبی، رودزیا، چاد، حبشه و اریتره، اوگاندا، کشتار ارمنیان در شرق ترکیه، انواع جنگ های فلسطین، و در جنوب دنیای جدید کشتارها و فشارهای ناشی از نگرانی پاسداران مجسمۀ آزادی از انقلاب کوبا و شیلی و نیکاراگوئه و جنگ های آمریکای جنوبی، حکومت سرهنگ ها در یونان و جنگ های ریز و درشت و پربهانۀ یوگوسلاوی (آزمایشگاه بزرگ طرفداران هویت ملی!)، ده ها انقلاب و جنگ های به اصطلاح رهایی بخش، جنگ ایران و آمریکا در عراق و در پی آن جنگ نمایشی آمریکا و اروپا در عراق، جنگ کودکانۀ ترک ها با کردها، جنگ های چچن و قره باغ و جنگ های تریاک در افغانستان که به قول مخلباف مدرن ترین چیزی که دارد اسلحه است، برخوردهای کودکانه و غیرقابل توجیه و مبهوت کنندۀ ایرلندی ها با ایرلندی ها و ده ها جنگ ریز و درشت ملال آور هفتاد و دوملت و باز هم نبرد مردم فلسطین با میهمانان اروپایی خود... جنگ بوش و بلر در عراق... همه وهمه در همین قرنی اتفاق افتاد که ما بخش هایی از آن را شخصا تجربه کرده ایم...
هریک از این جنگ های کوچک و بزرگ هزاران و میلیون ها انسان شیفتۀ زندگی و عشق و بوی نان تازه را از زندگی و عشق و بوی نان تازه جدا کرده است و هزاران و میلیون ها بی گناه را با گریه های تلخ در خود پیچانده است...
در قرن بیستم افسرده و گریان کمتر خانواده ای را می توان یافت که از دندان تیز هیولای جنگ زخمی بر تن و روان نداشته و نگریسته باشد... در این قرن پرقشون همه ترسیده اند. قرن ترس. قرن حسرت. قرن نفرت. قرن عشق های اسیر. و بدتر از همه قرن رجزخوانی فیلسوفان و مفسران ملال آور باورهای معصومانۀ مردم.
آقای نظری، آزاده خانم من ساعت پنج صبح به بستر می روم. چرا مرا از خواب بازداشتید و به یاد سرزنش های خار مغیلان انداختید؟!
من شما را می بخشم! شما هم مرا ببخشید که داغتان را تازه کردم!
مورخ که باشی ذهنت مشغول است همیشه.
با فروتنی
پرویز رجبی
حسین
[ ۸۴/۱۲/۲۳ در ساعت ۲۰:۴۳ ]
برادر عزیزم...
ایکاش من هم میتوانستم مثل شما -کوتاه و زیبا- در مورد فریب قدرت و وسوسه های آن بنویسم و چقدر خوب میشد اگر در تمجید مردان و زنانی بزرگی که نتنها اسیز گرداب هولناک قدرت نشدند بلکه کوهوار و استوار اسب چموش و رام ناپذیر قدرترا-ناباورانه-در خدمت مردم و آزادی رام کردند...چیزی بنویسم. دریغ دست من کوتاه و خرما بر نخیل.
جناب مهاجرانی..... خوشا به حالتان
علی
[ ۸۴/۱۲/۲۳ در ساعت ۱۳:۲۲ ]
عید خون
نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتند تا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند
لاله از خاک جوانان میدمد بر دشت و هامون یا درفش سرخ بر سر، انقلابیون گرفتند
خرم آن مردان که روزی خائنین در خون کشیدند زان سپس آن روز را هر ساله عید خون گرفتند
با دمی پنهان چو اخگر عشق را کانون بیفروز کوره افروزان غیرت کام از این کانون گرفتند
خوف کابوس سیاست جرم خواب غفلت ما سخت ما را در خمار الکل و افیون گرفتند
کار با افسانه نبود رشتهی تدبیر میتاب آری ارباب غرائم مار با افسون گرفتند
خاک لیلای وطن را جان شیرین بر سر افشان خسروان عشق درس عبرت از مجنون گرفتند
شهریارا تا محیط خود تنزل کن بیندیش کاین قبا بر قامت طبع تو ناموزون گرفتند
همشهری عزیز آقای دکتر مهاجرانی
سلام. امیدوارم در این انتهای سال در غریبستان لندن به شما و خانواده بد نگذرد. در مورد مطلب زیبای شما و استاد رجبی فقط خاطره ای را از استاد بزرگ ریاضی دانشگاه دولتی مسکو مطرح می کنم. پرفسور کلموگرف از بزرگترین ریاضیدانان قرن بیستم است و آقای آرنولد که دست کمی از استادش ندارد نقل می کرد که روزی کلموگرف تعدادی مسئله ی ریاضی را بین بچه ها پخش کرد و گفت حل کنید. بعد از چند روز من یکی از این مسائل را حل کرده و به ایشان تحویل دادم وقتی ایشان از صحت راه حل اینجانب مطمئن شد به من گفت آفرین! شما یکی از مسائل بیست و سه گانه هیلبرت را که در اوایل قرن بیستم طرح کرده حل نموده ای و ایشان خودش بعدا چندتای دیگر از این مسائل را حل کرد. آرنولد افزود وقتی استالین در سال 1953 مرد در یادداشت های کلموگرف هست که گفته بعد از مرگ استالین من به زندگی امیدوار شدم و توانستم یکی دیگر از مسائل هیلبرت را حل کنم!
کلموگرف 30 سال بعد از استالین در گذشت اما کتاب ها و مطالب زیبای او در ریاضیات ماندگار است. چرا باید استالین چنین کند که وقتی می میرد مردم به زندگی امیدوار شوند. اسم او سایه مرگ می پراکند. او اسرای آزاد شده ی جنگ دوم را ترسو خواند و اکثر آن ها را یا اعدام کرده و یا به سیبری تبعید کرد حتی به فرزند خویش که در جنک اسیر شده بود رحم نکرد. روس ها عادت دارند تمام اسم خیابان ها یا ایستگاه های مترو را به نام بزرگان کنند اما هیچ خیابانی به اسم استالین در روسیه نیست. شهر استالینگراد تغییر نام داده و به جز نفرت چیزی از استالین که قهرمان پیروز جنگ دوم است در اذهان روس ها باقی نمانده است. ای کاش درس عبرتی باشد!
یاحق
با عرض سلام به استاد عزیز،
دیشب در تلویزیون هما به مصاحبۀ فیلسوفی ارجمند از ایران گوش دادم. اگر اشتباه نکنم جان کلام کم و بیش این بود که باید بسیاری از رفتارها و هنجارهای اسلامی حکومت و مسؤلان به دقت تعریف شوند تا بتوان به نتیجۀ مطلوب رسید.
به این ترتیب، اگر در درک جان کلام اشتباه نکرده باشم، حالا جا دارد که دلمان به حال مردم سده های گذشته بسوزد که عمری را بدون تعریفی دقیق از رفتارها و هنجارها سپری کرده اند...
دربارۀ گفتار این فیلسوف ارجمند بیش از این توضیح نمی دهم تا مبادا از ضعف حواس دچار بی انصافی شوم....
اما از نوشتن نظر خودم دربارۀ مسالۀ مورد بحث پرهیز نمی کنم:
به نظر من باور به خدا و دین به هیچ روی این قدر پیچیده و بغرنج نیست که مردمان برای خداپرست و دیندار شدن نیازمند فیلسوفان باشند. اگر چنین می بود، به سبب ناچیز بودن شمار فیلسوفان و چندگانگی آراء و یا به اصطلاح قرائت ها امروز کسی را نمی شد یافت که پایبند دین و خدا باشد! مخصوصا توده های مردمی که از درک مفاهیم فلسفی عاجز هستند. البته تردیدی نیست که هم مولوی ها و هم فیلسوفان می توانند آرایندۀ باورها باشند. اما همین و بس!
اصلا نمی دانم چه نیازی وجود دارد که مساله ای به این روانی را با تعاریف پیچیدۀ فلسفی به میدانی دشوار بکشیم؟ چرا از مثنوی مولوی دربارۀ چوپانی که برای خدا چارق می دوزد و سر خدا را روی زانویش می گذارد و آن را شانه می کند خوشمان می آید، اما خود به آن اقتدا نمی کنیم؟ چرا حتما می خواهیم از مرگ فلسفه جلوگیری کنیم و نپذیریم که پیچیدگی و بغرنجی زاییدۀ فکر ماست؟ چرا فکر می کنیم که «من ایمان دارم» کفایت نمی کند؟
مگر اینکه بخواهیم دین را ابزاری بدانیم برای بسیاری از هدف های دیگر!
و یا این که من ساده لوح هستم و فکر می کنم که باور دینی یک لیوان آب ساده و روان است که می توانم آن را به راحتی بنوشم!
سپاسی
با سلام و تبریک به خاطر فرارسیدن سال نو
من باور دارم که ظالم راه به منزل نمی برد این را تاریخ ثابت کرده است.و امروز سرنوشت کسانی چون میلوسویچ صدام پینوشه بر یقینم در اینباره می افزاید.ولی این باور از ترسم که اینگونه جنایات تکرار شود نمی کاهد.مگر نمونه هایی از این دست در گذشته نداشتیم ولی چرا باز هم عده ای به همان راه رفتند.خونخواران و جنایتکاران تاریخ بشر کم نیستند و اگر بخواهی از ایشان نام ببری بالاخره کسی از قلم خواهد افتاد. چرا قدرت با انسان چنین می کند من نمی دانم؟و نمی توانم خوش باشم که ظالم راه به جایی نمی برد .چون نمی توانم بپذیرم که دیگر قتل عام و کشتاری روی نخواهد داد.
نمی توانم بپذیرم که دیگر جنگی نخواهد بود که سایه اش بر سرمان حس می شود.من تاریخ را نمی فهمم که چرا با همه عبرتهایی که می تواند داشته باشد باز تکرار می شود.عدالت برایم ناشناخته و بی مفهوم است.شاید چون جوانم و حتما شما و حافظ عدالتی از این دور فلک دیده اید.با این حال هر وقت دلم می گیرد این شعر از حافظ را با خود زمزمه می کنم:
از کران تا به کران لشگر ظلمست ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
با سلامی تازه،
خوشبختانه میل آدمی بیشتر به بخشندکی است تا کینه و نفرت.
اگر آدمی کینه ها را از دل نمی زدود امروز جهان به دیناری نمی ارزید. اما می بینیم که هنوز هم باغبان ها گل می کارند، تا بهار که آمد روزگار بی گل سپری نشود... هنوز هم گلخانه ها طبیعت را دور می زنند تا بهار را مکرر بکنند...
هنوز هم شاعران می سرایند تا شقایق هست زندگی باید کرد...
و واقعیت این است که عمر شقایق به سر نرسیده است...
ذهن مهربان مردمان هنوز هم نیک سیرتان را بیشتر از دژخویان به یاد می آورد...
به هر قرنی که دلت می خواهد برگرد، می بینی، در حالی که نیک سیرتان بسیاری را می شناسی، باید در پی دژخویان بگردی!...
انصاف را، از سدۀ خواجۀ شیراز چند نفر را می توانی بی درنگ به یاد بیاوری که به آدمیان پیرامون خود مجال زندگی نداده اند؟...
از سدۀ امیرکبیر هم پستی ها ها کمتر به یاد مانده اند تا فرازهای روح آزادۀ امیر کبیر؟ حتی نام قاتل او را از یاد برده ای، که به امیر گفت: صلاح ملک خویش خسروان دانند!
خواجٍ شیراز بیهوده پیشنهاد نداد که گل برفشانیم ومی در ساغر اندازیم و بکوشیم که تا فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم...
از حکومت سرهنگ ها دیگر نام دژخیمی به یاد نمانده است. پینوشۀ زنده مرده است و آلندۀ مرده حضوری جاویدان دارد در میان مردم خود....
طبیعت انسان چنین است که از به یاد سپردن قاتلان کراهت دارد. اما وقتی که به شیراز در می آید، به خودش می قبولاند که دارد عطر نفش حافظ را استنشاق می کند. تردید دارم که احدی از مسافران شیراز به یاد بیاورد که در این شهر هزاران نفر به خاطر آب لیموی خواسته شده از سوی امیر تیمور گورخانی جان خود را باخته اند و یا اینکه آقامحمدخان قاجار چه ها کرد...
راهی دور نرویم. همین ری قتلگاه دگراندیشان عصر غزنوی است...
آدمیان بخشنده اند و در عین حال دل خوش می دارند، که ظالم نبرد راه به منزل!...
با فروتنی و سلامی تازه تر
پرویز رجبی
با سلام
زیبا نوشتید آقای مهاجرانی واقعاً هیچکس نیست که به این سری از افراد بگه " بکجا چنین شتابان ؟ " با اینهمه ادم کشی میخواهید چه کنید ؟
البته من هم میدونم شما هم میدونید گه از این قبیل افکار و کاردها در ایران ما هم از قدیم بوده و هست .
شاد ، یربلند و سربلند باشید
ایران پرست
علیرضا
[ ۸۴/۱۲/۲۱ در ساعت ۲۲:۵۸ ]
آقای دکتر،
با سلام، دقت در احوال تاریخ و سازندگان آن بهترین عبرت است. زمانی که همین فرخی در وصف آدمکشیهای سلطان محمود شعر می سرود، حکیم فرزانه طوس در خلوت خویش ابر حماسه اش را می آفرید و خود می دانست که آیندگان چگونه قضاوت خواهند کرد؟
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
ازین پس نمیرم که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
هر آن کس که باشد هش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین
الان هم اینطور است، کسانی که قدرت ورزی می کنند و مردم را به بند می کشند و عده ای هم مثل خوک سکوئیلر در قلعه حیوانات جورج اورول ، توجیه گر آنها هستند نیک میدانند که تاریخ پذیرای توجیهات پوچ نیست و وجدان پاک او بهترین قاضی تمام دورانهاست. ولی افسوس که طعم قدرت بسیار شیرین است!
سلام: من از اولين دوره نمايندگي مجلس شوراي اسلامي که نماينده مردم شيراز بوديد با شما اشنايي دارم و اولين کتابي کهاز شما خواندم نقدي بر آيات شيطاني بود . اما هيچگاه ان خاطره شيرين شما را که در مورد خريد کفش پلاستيکي بود فراموش نمي کنمکه پدر بزرگاراتان به علت عدم توانايي مالي قصد داشت تا ان را به نسيه خريداري کند و کفش فروش قبول نکرد .من پيوسته انديشه و افکار شما را قبول داشتم و دارم و احساس مي کنم کمي دير به نتايجي که الان دست يافته ايد رسيده ايد ابته جاي ترديد نيست که شخصيت هايي فرهيخته همچو جنابعالي به جز اعتلاي وطن فکر و انديشه ديگري ندارد . گاهي در سايت انتخاب مطلب مي نويسم و در سايت خودم نيز انديشه و تفکرات خودم را معرفي مي کنم مدت 5 سال است که در لندن سکونت دارم.
سلام آقاي مهاجراني
در باره ميلوسوويچ نمي توان قضاوت صريح کرد ، حقايقي را در مورد ايشان پنهان و دگرگون کرده اند، منظور من مرگ ميلوسوويج
نيست، احتمال زياد دارد که به علت بيماري قلبي در گذشته باشد. ولي
حوادث يوگوسلاوي و آن جه که برآن گذشت سئوالات ناگفته زياد دارد.
نوروزی دیگر بار، می آید.سال نو مبارکباد - از نوشته های زیبای شما براستی متشکرم - چه اکنون که دور از سرزمین پدری در هوای مه آلود لندن هستید همیشه نوید افقی روشن در همه مقاله هاتان مشهود هست - شادکام باشید.
آزادی اکبرگنجی که براستی بر گردن تمام اهل قلم ایران حق دارد - بهترین عیدی به ایران بود - گفته اند سالی نکوست از بهارش پيداست.
سال جديد را به شما تبريک مي گويم - اميدوارم در اين سال جديد سالي پر از موفقيت و پيروزي داشته باشيد.
USA/Washington
کاملا صحییح است در مورد میلوسیویچ . ولی ایا در ذهن خود به این مسئله نیز اندیشده اید که شرایط کنونی صربها و بسنی چگ.نه است ؟ چگونه است که زمانی صربها و بوسنی ها خانواده های مشترک داشتند و در کنار هم در صلح و دوستی زندگی میکردند ولی بیکباره دشمن همدیگر شدند ؟ آیا دولت های امپریالیستی در این مورد نقشی نداشتند ؟ همین مسصئله در مورد عراق هم صادق است . روزانه به طو.ر متوسط 60 عراقی میمیرد . اینکه میلوسویچ رفت و یا صدام اسیر شد وقایع خوبی است ولی چه جیز جانشین شده و میشود ؟ آیا افغانستان کنونی بهتر از دوره طالبان است ؟ باید دقت کنیم که صرف تغییر زمامداران در ذات خود مثبت نیست ! آیا زن و کودک افغانی امکانات بیشتری کسب کرده است ؟
شارون رفت ولی مطمئن باشید روح سیاست وی زنده است . پس بیالیید مشکلات را فقط در اشخاص نبینیم !
dost va bradare hamshahri sale no mobarak. sad sal be in salha. amma...beh az in salha..rom. gholamreza emami
عاقلانه ترین برخورد با نشر از قول یکی از مسؤلان وزارت ارشاد:
«هم اکنون برخي از کساني که موفق به دريافت مجوز نشر شده اند فعاليت چنداني در اين زمينه ندارند. بنا داريم اين ناشران را شناسايي کنيم و پروانه نشر ناشران غير فعال را ابطال کنيم.»
نيک ضمير در پاسخ به اين سوال که آيا اين خط دهي با مخالفت ناشران و افکار عمومي مواجه نمي شود، گفت:«بحث مميزي و هدايت توليد فرهنگي در حوزه منابع مکتوب از وظايف قانوني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است و چيزي که در قالب قانون است نظر مردم است. در حقيقت مردم اين امر را از ما خواسته اند که در حوزه تهيه کتاب و نشر به گونه اي ساماندهي کنيم و اگر ما خلاف اين امر عمل کنيم بايد با مخالفت مواجه شويم. در هر حال معاونت فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بر اساس قوانين موجود و سياست هاي راهبردي نظام سياست هايي را مشخص مي کند و ما موظف به اجراي آنها هستيم.»
سپاسی
دكتر مصاحبتان را در اعتماد ملي خواندم و چند وقتي جايتان خالي بود
دیروز کتاب "دخترم فرح" نوشته فریده دیبا را میخواندم. ..فصل آخر آن که در باره آوارگیهای محمدرضا شاه پس از فرار از ایران بود واقعا رقت بار و آموزنده بود....فلاکتی عبرت انگیز و دهشتبار... مثل صدام...شارون... میلوسوویچ و ...
با سلام،
داشتم فکر می کردم به هویت ملی و قومی که برایم چای آوردند. دست بردم به قندان و تا قند را لمس کردم، بی درنگ احساس کردم که ما بیشتر از همۀ دنیا دربارۀ ملیت و قومیت حرف می زنیم و کمتر از همۀ مردم جهان به هموطنان و هم قومان خودمان احترام می گذاریم.
چون کیفیت قند حبه ای که برای آن ها می سازیم روز به روز بدتر می شود، چندین سال است که قند کله را، که هنوز شباهتی به قند پارسی دارد، می شکنند و در بسته هایی کوچک به فروش می رسانند. این قند شکسته عمق مهر ما را به یکدیگر نشان می دهد! هر حبه به اندازۀ یک فحش شیرین است و برای این که به شکل سنتی خیسش کنی به زحمت می توانی وارد استکان کمرباریکش کنی! دلیلش هم واضح است: چشممان به چشم خریدار نمی افتد و مانند صدها وظیفۀ دیگری که به تساهل و تسامح می گذرد، راحت می توانیم از سرویسی که در برابر پول به او می دهیم بزنیم و به درآمد بیشتری برسیم!
از خودم می پرسم آیا کسانی که این روزها از شدت عشق به هم قومان خود تب می کنند و می خواهند در راه آن ها آخرین قطرۀ خون خود را نثار کنند، آیا در قلمروی که برای قوم خود قائل هستند، قند را به اندازۀ دهان معشوقان خود می شکنند؟...
مورخ که باشی ذهنت مشغول است همیشه!
با فروتنی
پرویز رجبی
آقای مهاجرانی! ماشاالله شما هم چقدر با ايما اشاره صحبت می کنيد و چقدر اهل تقيه ايد!حالا که قراره اسم عده ای را نياوريد، خُب اصلاً اسم کسی را نبريد که فقط محدود به اين چند نفر (شارون و صدام ومیلوسویج) نشه. مثلاً مثل پوپر بطور کلی بگوييد: "آنانکه ادعای خوشبخت کردن بشريت را دارند، از همه خطرناک تراند. برای خوشبختی دوستان نزديک بايد تلاش کرد؛ ولی نه برای «بشريت». تلاش برای برپايی بهشت بر روی زمين، هميشه راه به جهنم برده است. کسانی که می پندارند قادرند بشريت را سعادتمند کنند، آدم های خطرناکی اند. اين رؤيا، رؤيای خطرناکی است. چرا که آدمی پس از مدتی تصور می کند که محق است «انسان های شرور» بيشماری را از ميان بردار تا ديگران را خوشبخت کند. به عبارت ديگر، هدف وسيله را توجيه و تقديس می کند".
در ضمن حرفهای پوپر را از ترجمه آقای خسرو ناقد کش رفتم! از خودم نبود.
مرسی. سلام خدمت خانم دکتر کديور.
سلام سيد
تاریخ همیشه پیش روی ماست ولی عبرت گیری از آن مهم است.
کاش ما هم می توانستیم در کنار سایر مردم دنیا با آرامش زندگی کنیم. کاش زندگی پر استرس تمام می شد. کاش می شد برای سال آینده مان برنامه ریزی کنیم.
سید عدم ثبات انسان را خرد میکند.
آرامش مهمترین نیاز بشر است.
موفق باشی
قلمران
سلام جناب آقای مهاجرانی
من در مورد ترجمه داستانهای طیب صلح صحبت کرده بودم و بویژه داستان "الموسم الهجره الی الشمال" .
و از شما راهنمایی خواسته بودم آیا مطلبم نرسیده؟
اگر رسیده لطف گران سنگ بکنید و به آن پاسخ بدهید.
با تشکر فراوان از لطف شما
سلام
آقای دکتر
دلمان خیلی برای شما تنگ شده .
امیدواریم بار دیگر صدای شما را بشنویم .
خوب شد که این سایت را راه اندازی کردید . ما دیگر داشتیم شما را فراموش می کردیم .
سۀ صبح
به میزبانی بردباری آقای مهاجرانی
سلامی صبحگاهی به آقای علیمحد نظری
رونوشت به آزاده خانم جوان!
داستانی که نوشته بودید عکس برگردانی است مکرر از سراسر تاریخ بشری! پس من هم عکس برگردانی کهنه نشدنی از یکی از نوشته های خودم را (ترازوی هزارکفه) برای تسکین خاطرتان در این جا می آورم:
کافی است به پیرامون سدۀ بیستم نگاه کنیم، تا دریابیم که بشریت هنوز چیز چندانی از گدشتۀ خود نیاموخته است. بشریت در سدۀ بیستم نیز سخت گرفتار هوس های امپراتوران بود و اسیر در چنگال معدودی فرمانروای گردن کلفت که تعدادشان بیشتر از انگشتان دو دست است و جالب است که این امپراتوران خود را برگزیدۀ مردم می دانند.
فرمانروایان یک قرن دیگر با جنگ و خونریزی، بی خانمانی و دربه دری و محرومیت آفریدند. در این قرن چاقو و قداره تقریبا منقرض شد و در سایۀ انقلاب دانش نوین، ابزار مدرنی که حاصل فرمول های دانشمندان بودند، برای بی دادگری هویت و بعدی تازه را فراهم آوردند. انقلاب علمی در کنار دستاوردهای حیرت انگیز و با شکوه خود، بازار دشنه سازان را از سکه انداخت. در نتیجه پیشه ورانی که ساخت چاقو و قداره را از پدران خود آموخته بودند، به جرگۀ کارگرانی پیوستند تا در سایۀ خرد و دانش «علف شمشیر» کارخانه های قرن بیستم شوند.
در این قرن که ظاهرا به قرن مدنیت و عروج انسان شهرت یافته است، با این که انسان جدی تر از گذشته مطرح شده است، کشتارها و ویرانی ها، زیر پرچم مدنیت و به بهانۀ دفاع از دموکراسی، ابعادی نجومی یافته اند. بایگانی های وزارت خانه های خارجه و سازمان های امنیت ملی، با اسناد بسیار دلسوزانۀ خود دربارۀ ساختار و خلق و خوی مدنیت های گوناگون، رقیبان پنهان و سری کتابخانه های دانشگاه های جهان شده اند.
کافی است که نگاهی بیندازیم به پیرامون سدۀ بیست، تا خود را در نگرانی بزرگی که در آن اندوهگین غوطه می خوریم تنها نیابیم! زیرا این تنها نبودن با نیروی جادویی خود احساس مرغوبی را برای آدمیان فراهم می آورد. حتما از خباثت نیست که اندوه نجات یافتگان زلزله های بزرگ به مراتب کمتر از اندوه سوگواران زلزله ای است که بیش از یکی دو قربانی نداشته است!
در همین قرن بیستم مدعی مدنیت و دموکراسی و حقوق بشر، سرکوبی های در پیوند با انقلاب های مردم مفلوک اروپای شرقی را به یاد بیاوریم و انقلاب مردم روسیه را که جانشان از وقاحت مشتی بلندپایه و ثروتمند به تنگ آمده بود. بعد نخستین کشتار ورامیلیونی باروت در جنگ جهانگیر اول به بهانۀ کشته شدن یک شاهزادۀ اتریشی، ادامۀ غم انگیز تعقیب وقیحانۀ سیاهان و سرخپوستان در مدنیت آمریکا، کشتار جنگ های ژاپن و چین، کشتار جنگ جهانگیر دوم و کوره های آدم سوزی به بهانۀ اثبات برتری مدنی، و در کنار این جنگ، کشتار جنگ های اسپانیا و کشتار و ویرانی های ناشی از خودکامگی های موسولینی در ایتالیا، کشتارهای جنگ کره، جنگ های هند و چین و بعد جنگ های تخصصی ویتنام و کامبوج، جنگ هندوستان و پاکستان بر سر سزارین بنگلادش، انقلاب ها وجنگ های شمال آفریقا و کشتاری که پاریسی های شیک در آنجا راه انداختند و جنگ های الجزایر، جنگ های کنگو، آنگولا، نامیبیا، آفریقای جنوبی، رودزیا، چاد، حبشه و اریتره، اوگاندا، کشتار ارمنیان در شرق ترکیه، انواع جنگ های فلسطین، و در جنوب دنیای جدید کشتارها و فشارهای ناشی از نگرانی پاسداران مجسمۀ آزادی از انقلاب کوبا و شیلی و نیکاراگوئه و جنگ های آمریکای جنوبی، حکومت سرهنگ ها در یونان و جنگ های ریز و درشت و پربهانۀ یوگوسلاوی (آزمایشگاه بزرگ طرفداران هویت ملی!)، ده ها انقلاب و جنگ های به اصطلاح رهایی بخش، جنگ ایران و آمریکا در عراق و در پی آن جنگ نمایشی آمریکا و اروپا در عراق، جنگ کودکانۀ ترک ها با کردها، جنگ های چچن و قره باغ و جنگ های تریاک در افغانستان که به قول مخلباف مدرن ترین چیزی که دارد اسلحه است، برخوردهای کودکانه و غیرقابل توجیه و مبهوت کنندۀ ایرلندی ها با ایرلندی ها و ده ها جنگ ریز و درشت ملال آور هفتاد و دوملت و باز هم نبرد مردم فلسطین با میهمانان اروپایی خود... جنگ بوش و بلر در عراق... همه وهمه در همین قرنی اتفاق افتاد که ما بخش هایی از آن را شخصا تجربه کرده ایم...
هریک از این جنگ های کوچک و بزرگ هزاران و میلیون ها انسان شیفتۀ زندگی و عشق و بوی نان تازه را از زندگی و عشق و بوی نان تازه جدا کرده است و هزاران و میلیون ها بی گناه را با گریه های تلخ در خود پیچانده است...
در قرن بیستم افسرده و گریان کمتر خانواده ای را می توان یافت که از دندان تیز هیولای جنگ زخمی بر تن و روان نداشته و نگریسته باشد... در این قرن پرقشون همه ترسیده اند. قرن ترس. قرن حسرت. قرن نفرت. قرن عشق های اسیر. و بدتر از همه قرن رجزخوانی فیلسوفان و مفسران ملال آور باورهای معصومانۀ مردم.
آقای نظری، آزاده خانم من ساعت پنج صبح به بستر می روم. چرا مرا از خواب بازداشتید و به یاد سرزنش های خار مغیلان انداختید؟!
من شما را می بخشم! شما هم مرا ببخشید که داغتان را تازه کردم!
مورخ که باشی ذهنت مشغول است همیشه.
با فروتنی
پرویز رجبی
برادر عزیزم...
ایکاش من هم میتوانستم مثل شما -کوتاه و زیبا- در مورد فریب قدرت و وسوسه های آن بنویسم و چقدر خوب میشد اگر در تمجید مردان و زنانی بزرگی که نتنها اسیز گرداب هولناک قدرت نشدند بلکه کوهوار و استوار اسب چموش و رام ناپذیر قدرترا-ناباورانه-در خدمت مردم و آزادی رام کردند...چیزی بنویسم. دریغ دست من کوتاه و خرما بر نخیل.
جناب مهاجرانی..... خوشا به حالتان
عید خون
نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتند تا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند
لاله از خاک جوانان میدمد بر دشت و هامون یا درفش سرخ بر سر، انقلابیون گرفتند
خرم آن مردان که روزی خائنین در خون کشیدند زان سپس آن روز را هر ساله عید خون گرفتند
با دمی پنهان چو اخگر عشق را کانون بیفروز کوره افروزان غیرت کام از این کانون گرفتند
خوف کابوس سیاست جرم خواب غفلت ما سخت ما را در خمار الکل و افیون گرفتند
کار با افسانه نبود رشتهی تدبیر میتاب آری ارباب غرائم مار با افسون گرفتند
خاک لیلای وطن را جان شیرین بر سر افشان خسروان عشق درس عبرت از مجنون گرفتند
شهریارا تا محیط خود تنزل کن بیندیش کاین قبا بر قامت طبع تو ناموزون گرفتند
همشهری عزیز آقای دکتر مهاجرانی
سلام. امیدوارم در این انتهای سال در غریبستان لندن به شما و خانواده بد نگذرد. در مورد مطلب زیبای شما و استاد رجبی فقط خاطره ای را از استاد بزرگ ریاضی دانشگاه دولتی مسکو مطرح می کنم. پرفسور کلموگرف از بزرگترین ریاضیدانان قرن بیستم است و آقای آرنولد که دست کمی از استادش ندارد نقل می کرد که روزی کلموگرف تعدادی مسئله ی ریاضی را بین بچه ها پخش کرد و گفت حل کنید. بعد از چند روز من یکی از این مسائل را حل کرده و به ایشان تحویل دادم وقتی ایشان از صحت راه حل اینجانب مطمئن شد به من گفت آفرین! شما یکی از مسائل بیست و سه گانه هیلبرت را که در اوایل قرن بیستم طرح کرده حل نموده ای و ایشان خودش بعدا چندتای دیگر از این مسائل را حل کرد. آرنولد افزود وقتی استالین در سال 1953 مرد در یادداشت های کلموگرف هست که گفته بعد از مرگ استالین من به زندگی امیدوار شدم و توانستم یکی دیگر از مسائل هیلبرت را حل کنم!
کلموگرف 30 سال بعد از استالین در گذشت اما کتاب ها و مطالب زیبای او در ریاضیات ماندگار است. چرا باید استالین چنین کند که وقتی می میرد مردم به زندگی امیدوار شوند. اسم او سایه مرگ می پراکند. او اسرای آزاد شده ی جنگ دوم را ترسو خواند و اکثر آن ها را یا اعدام کرده و یا به سیبری تبعید کرد حتی به فرزند خویش که در جنک اسیر شده بود رحم نکرد. روس ها عادت دارند تمام اسم خیابان ها یا ایستگاه های مترو را به نام بزرگان کنند اما هیچ خیابانی به اسم استالین در روسیه نیست. شهر استالینگراد تغییر نام داده و به جز نفرت چیزی از استالین که قهرمان پیروز جنگ دوم است در اذهان روس ها باقی نمانده است. ای کاش درس عبرتی باشد!
یاحق
با عرض سلام به استاد عزیز،
دیشب در تلویزیون هما به مصاحبۀ فیلسوفی ارجمند از ایران گوش دادم. اگر اشتباه نکنم جان کلام کم و بیش این بود که باید بسیاری از رفتارها و هنجارهای اسلامی حکومت و مسؤلان به دقت تعریف شوند تا بتوان به نتیجۀ مطلوب رسید.
به این ترتیب، اگر در درک جان کلام اشتباه نکرده باشم، حالا جا دارد که دلمان به حال مردم سده های گذشته بسوزد که عمری را بدون تعریفی دقیق از رفتارها و هنجارها سپری کرده اند...
دربارۀ گفتار این فیلسوف ارجمند بیش از این توضیح نمی دهم تا مبادا از ضعف حواس دچار بی انصافی شوم....
اما از نوشتن نظر خودم دربارۀ مسالۀ مورد بحث پرهیز نمی کنم:
به نظر من باور به خدا و دین به هیچ روی این قدر پیچیده و بغرنج نیست که مردمان برای خداپرست و دیندار شدن نیازمند فیلسوفان باشند. اگر چنین می بود، به سبب ناچیز بودن شمار فیلسوفان و چندگانگی آراء و یا به اصطلاح قرائت ها امروز کسی را نمی شد یافت که پایبند دین و خدا باشد! مخصوصا توده های مردمی که از درک مفاهیم فلسفی عاجز هستند. البته تردیدی نیست که هم مولوی ها و هم فیلسوفان می توانند آرایندۀ باورها باشند. اما همین و بس!
اصلا نمی دانم چه نیازی وجود دارد که مساله ای به این روانی را با تعاریف پیچیدۀ فلسفی به میدانی دشوار بکشیم؟ چرا از مثنوی مولوی دربارۀ چوپانی که برای خدا چارق می دوزد و سر خدا را روی زانویش می گذارد و آن را شانه می کند خوشمان می آید، اما خود به آن اقتدا نمی کنیم؟ چرا حتما می خواهیم از مرگ فلسفه جلوگیری کنیم و نپذیریم که پیچیدگی و بغرنجی زاییدۀ فکر ماست؟ چرا فکر می کنیم که «من ایمان دارم» کفایت نمی کند؟
مگر اینکه بخواهیم دین را ابزاری بدانیم برای بسیاری از هدف های دیگر!
و یا این که من ساده لوح هستم و فکر می کنم که باور دینی یک لیوان آب ساده و روان است که می توانم آن را به راحتی بنوشم!
سپاسی
اين درست است كه الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم....
با سلام و تبریک به خاطر فرارسیدن سال نو
من باور دارم که ظالم راه به منزل نمی برد این را تاریخ ثابت کرده است.و امروز سرنوشت کسانی چون میلوسویچ صدام پینوشه بر یقینم در اینباره می افزاید.ولی این باور از ترسم که اینگونه جنایات تکرار شود نمی کاهد.مگر نمونه هایی از این دست در گذشته نداشتیم ولی چرا باز هم عده ای به همان راه رفتند.خونخواران و جنایتکاران تاریخ بشر کم نیستند و اگر بخواهی از ایشان نام ببری بالاخره کسی از قلم خواهد افتاد. چرا قدرت با انسان چنین می کند من نمی دانم؟و نمی توانم خوش باشم که ظالم راه به جایی نمی برد .چون نمی توانم بپذیرم که دیگر قتل عام و کشتاری روی نخواهد داد.
نمی توانم بپذیرم که دیگر جنگی نخواهد بود که سایه اش بر سرمان حس می شود.من تاریخ را نمی فهمم که چرا با همه عبرتهایی که می تواند داشته باشد باز تکرار می شود.عدالت برایم ناشناخته و بی مفهوم است.شاید چون جوانم و حتما شما و حافظ عدالتی از این دور فلک دیده اید.با این حال هر وقت دلم می گیرد این شعر از حافظ را با خود زمزمه می کنم:
از کران تا به کران لشگر ظلمست ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
اینجا جنگل مولاست!
با سلامی تازه،
خوشبختانه میل آدمی بیشتر به بخشندکی است تا کینه و نفرت.
اگر آدمی کینه ها را از دل نمی زدود امروز جهان به دیناری نمی ارزید. اما می بینیم که هنوز هم باغبان ها گل می کارند، تا بهار که آمد روزگار بی گل سپری نشود... هنوز هم گلخانه ها طبیعت را دور می زنند تا بهار را مکرر بکنند...
هنوز هم شاعران می سرایند تا شقایق هست زندگی باید کرد...
و واقعیت این است که عمر شقایق به سر نرسیده است...
ذهن مهربان مردمان هنوز هم نیک سیرتان را بیشتر از دژخویان به یاد می آورد...
به هر قرنی که دلت می خواهد برگرد، می بینی، در حالی که نیک سیرتان بسیاری را می شناسی، باید در پی دژخویان بگردی!...
انصاف را، از سدۀ خواجۀ شیراز چند نفر را می توانی بی درنگ به یاد بیاوری که به آدمیان پیرامون خود مجال زندگی نداده اند؟...
از سدۀ امیرکبیر هم پستی ها ها کمتر به یاد مانده اند تا فرازهای روح آزادۀ امیر کبیر؟ حتی نام قاتل او را از یاد برده ای، که به امیر گفت: صلاح ملک خویش خسروان دانند!
خواجٍ شیراز بیهوده پیشنهاد نداد که گل برفشانیم ومی در ساغر اندازیم و بکوشیم که تا فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم...
از حکومت سرهنگ ها دیگر نام دژخیمی به یاد نمانده است. پینوشۀ زنده مرده است و آلندۀ مرده حضوری جاویدان دارد در میان مردم خود....
طبیعت انسان چنین است که از به یاد سپردن قاتلان کراهت دارد. اما وقتی که به شیراز در می آید، به خودش می قبولاند که دارد عطر نفش حافظ را استنشاق می کند. تردید دارم که احدی از مسافران شیراز به یاد بیاورد که در این شهر هزاران نفر به خاطر آب لیموی خواسته شده از سوی امیر تیمور گورخانی جان خود را باخته اند و یا اینکه آقامحمدخان قاجار چه ها کرد...
راهی دور نرویم. همین ری قتلگاه دگراندیشان عصر غزنوی است...
آدمیان بخشنده اند و در عین حال دل خوش می دارند، که ظالم نبرد راه به منزل!...
با فروتنی و سلامی تازه تر
پرویز رجبی
با سلام
زیبا نوشتید آقای مهاجرانی واقعاً هیچکس نیست که به این سری از افراد بگه " بکجا چنین شتابان ؟ " با اینهمه ادم کشی میخواهید چه کنید ؟
البته من هم میدونم شما هم میدونید گه از این قبیل افکار و کاردها در ایران ما هم از قدیم بوده و هست .
شاد ، یربلند و سربلند باشید
ایران پرست
آقای دکتر،
با سلام، دقت در احوال تاریخ و سازندگان آن بهترین عبرت است. زمانی که همین فرخی در وصف آدمکشیهای سلطان محمود شعر می سرود، حکیم فرزانه طوس در خلوت خویش ابر حماسه اش را می آفرید و خود می دانست که آیندگان چگونه قضاوت خواهند کرد؟
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
ازین پس نمیرم که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
هر آن کس که باشد هش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین
الان هم اینطور است، کسانی که قدرت ورزی می کنند و مردم را به بند می کشند و عده ای هم مثل خوک سکوئیلر در قلعه حیوانات جورج اورول ، توجیه گر آنها هستند نیک میدانند که تاریخ پذیرای توجیهات پوچ نیست و وجدان پاک او بهترین قاضی تمام دورانهاست. ولی افسوس که طعم قدرت بسیار شیرین است!